سکوت نوازنده تار دلم
وآیینه مونس غمهایم
چه قدر آرزو داشتم نیلوفران دستهای خود را به دور گردنم حلقه کنند
وبرگهای لطیف خود را به دور قلبم بپیچند!
اما خانه تنهاست،تنهای تنها
بغض گلویم را می فشارد ومروارید اشک بر گونه هایم لغزان
گفتم :آینه ،مونس غم هایم!اما چه مونسی که گذران عمر را نشانم میدهد
چه همدمی؟که چهره عبوسم را به رخم می کشد!
قلبم در سینه سنگینی میکند.میخواهم آینه را بشکنم تا رخسارم را نبینم
می خواهم به دشت بروم،کنار آهو ها ...به دور از همهمه مردم
می خواهم یاس ها را ببویم،یاسمن را در آغوش کشم
نسیم در گوشم لالایی بخواند تا به خواب روم
خسته ام،خسته .روحم آرام نمی گیرد،اما پاهایم توان رفتن ندارد!
