دیگر دلی نمانده تا دلبری بماند
دیگر سری نمانده تا سروری بماند
آوخ که نور ماهی بر جان من بتابد
آوخ ز شام تاری تا اختری بماند
دی بر در غریبی از عاشقان برفتم
گفتا هوای غربت تا کوثری بماند
اینک منم خراب و مخمور در عذابم
کو آن شراب نابی در ساغری بماند
شامی که رخت خود را از این جهان ببندم
یک ارزو به قلبی بر بستری بماند
آمد ندای غیبی، ای عاشقان بیایید
شاید نوای عشقی در محضری بماند
"نوشین"بدان که شعری کز جان ودل برآید
باشد شود که روزی چون گوهری بماند
+ نوشته شده توسط Dr Nooshin Amini در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت
12:9 PM |
