![]()
همین طور که نشسته ام و دست هایم را روی شقیقه هایم گذاشته ام دلم میخواهد به یک جای دور دور بروم.خالی از دغدغه ها...بدون رنگ و ریاها... خالی از تکلف ها... سبکبال وآزاد...
اوج گرفتن در آسمان آبی، شنا تا قعر اقیانوس هارا تجربه کنم..سیاهی را پاک و سفیدی را جایگزین کنم...درد را از دل های دردمند..تباهی را از جسم های بی روح...دروغ ها را از
لبان ناپاک بزدایم...
آه که چه قدر زیبا میشود شنیدن نغمه قناری نه از هجران بلکه از شور وصل.رقص برگ ها نه از جفای باد که از طراوت شبنم... کوله بار سفر بسته ام و می خواهم بروم ولی ناگهان صدای زیبایی من را به خود می آورد:
"مامان ظهر که بیام حتما حتما خانه هستی؟"
من پاکی و یکرنگی را در کلام بی ریای اومی یابم و عشق را در چشمان سیاه گیرایش. که هنوز دستخوش ناپاکی زمانه نشده و میگویم:انشا ا....